زمان به سرعت مي گذشت و دلهره شديدي آتش نشانان را فراگرفته بود. شعله هاي آتش از هر طرف ساختمان زبانه مي كشيد. تقريبا همه بيرون آمده بودند، اما هنوز يك كودك 6 ساله در ساختمان مانده بود.
رفتن به داخل ساختمان به دليل احتمال ريزش گدازه هاي آتش غير ممكن به نظر مي رسيد. تقريبا همه از نجات كودك نااميد شده بودند...
كمي آن طرف تر مادر كودك بر سر و صورت خود مي زد، مرد طاقت ديدن اين صحنه را نداشت. بي محابا دل به آتش زد، چند دقيقه بعد ساير نيروهاي آتش نشان او را از ميان شعله هاي آتش با كودكي در بغل، در حالي كه لبخند پيروزمندانه اي بر لب داشت، بيرون آوردند. كودك نجات يافته بود، اما آتش نشان فداكار به دليل شدت جراحات وارده به بيمارستان انتقال يافت.